یک بعد از ظهر دیگر

وقتی مریم هیچ واکنشی از قبول انتشارات برای چاپ کتابم نشان نداد و تنها گفت: خب؟ یاد روزی افتادم که توی شغلم ارتقا گرفته بودم و او دوباره فقط گفته بود: خب؟ و بعد هم یاد روزی که بالاخره در کارشناسی ارشد قبول شده بودم و او تنها گفت: من دو سال پیش قبول شدم. گفتم: خب نداره که، همین. رفت روی کاناپه نشست و ادامه ی کتابش را شروع به خواندن کرد و زیر لب گفت: پس آفرین.
- من 5 ساله که دارم تلاش می کنم برای این کتاب.
- منم که گفتم آفرین.
کیفم را انداختم کنار دیوار و جوراب ها را در آوردم و یک جفت شسته و تمیز دیگر از توی کمد در آوردم و پوشیدم. او هم حاضر شده بود تا برویم. دیگر چیزی نگفتیم تا خانه ی پدری. پدرم مثل همیشه با رویی باز و آغوشی گرم از او استقبال کرد. مادرم هم حقیقتا او را دوست داشت. نشستیم و گپ زدیم تا وقتی که مریم رو به مادرم گفت: راستی کتاب پسرتون هم بالاخره قراره چاپ بشه دیگه.
مادرم نگاهش را سمت من برگرداند و دوباره رو به او کرد و گفت:
- کدوم کتاب؟ ما اصلا خبر نداریم از کار این بچه مریم جان.
مریم خطاب به من گفت: چرا نگفتی پس؟
بلافاصله جواب دادم که: که چی بشه؟
مادرم جواب داد: پسرم ما پدر مادر توییم. از موفقیت های تو خوشحال می شیم.
- هه... می شه شما این حرف رو نزنید؟
- چرا پسرم؟ مگه ما کاری کردیم؟
- ول کن مامان. شروع نکن.
مادرم اخم هایش توی هم رفت و نگاهی به پدرم انداخت و خطاب به او گفت:
- این بچه چرا با ما اینجوری می کنه؟
همه ساکت شدند. پدرم دست مادرم را گرفت. مادرم عصبانی تر شد:
- چی کم گذاشتیم آخه ما واسه تو؟ هان؟
- بسه دیگه نمی خوام حرف بزنم.
مریم خیلی آهسته گفت: آروم باش عزیزم.
مادرم گفت: نه مریم جان بذار حرفش رو بزنه. بذار ببینیم چی می خواد بگه.
گفتم: می گم من نمی خوام حرف بزنم. می گی بذار ببینیم چی می خواد بگه؟
- نگو. یه کتاب چاپ کردن که این همه قر و اطوار نداره. این همه کتاب چاپ می شه هر سال.
از جایم بلند شدم. مریم دستم را گرفت و من در همان آن دستش را پس زدم و گفتم:
- تو هم مثل اینایی. پاشو بریم
مریم بلند شد و ایستاد. یک دستش را مشت کرده بود. دست دیگر را پدر آرام گرفته بود. گفت:
- یاد اون روز بیوفت که شعر های منو با مسخره پیش دوست هات خوندی و همه خندیدن به من.
بعد هم رو به پدر کرد و با گریه گفت:
- اون دفتر شعر خصوصی بود. شعرهام سیاه بود که بود. پسرتون باید همچین کاری می کرد؟
پدر رویش را سمت مادر گرداند و من از خانه زدم بیرون.

/ 0 نظر / 14 بازدید