زنجیر

ظهر تابستان بود. آسفالت خیابان داغ بود. رفته بودم تا کادویی برای مریم که به تازگی پایان نامه دکترایش را ارایه کرده بود بخرم. داد زدم انقلاب. تاکسی ایستاد. جلو نشستم. سه نفر عقب را خوب نگاه نکردم اما یکی شان با دهان باز خواب بود. دو نفر دیگر عین مجسمه و فقط منتظر لحظه رسیدن به مقصد. راننده چاق بود. شکمش به کمربند فشار می آورد. اصلاح نکرده بود. لباس هایش چرک بود. موها و ریش ها سفید اما ابروهایش تیره بود. راننده مثل همه ی راننده ها شروع کرد به صحبت کردن و مثل بیشتر راننده ها نالیدن. گرانی بنزین. دخل و خرج. مسافرهای بیشعوری که به پستش می خوردند. چاره ای نبود جز همراهی و تایید. آن دو نفر میانه ی راه پیاده شدند. راننده باز از بدبختی ها گفت. یک موتوری پیچید جلویش. دستش را روی بوق نگه داشت و بعد هم فحش داد. نفر پشتی هنوز خواب بود. از بچه هایی که آن ها را از خانه بیرون کرده بود گفت. گفت پسرش معتاد است و دخترش را هر کسی یک گازی زده است. خیلی راحت این جمله را گفت. با یک خنده ی مسخره. من اما مانده بودم که چه بگویم. خیس عرق شده بودم. آفتاب با سماجت پوست را می سوزاند. به ساعتم نگاه کردم. خواستم ببینم سر موقع به مریم می رسم یا نه. برای مسافر کنار خیابان بوق زد. نگاه کردم. یک کوتوله بود که مقصدش آزادی بود. راننده فرمان را پیچاند و دوباره سرعت را زیاد کرد و گفت: فهمیدی کی بود؟ گفتم نه. گفت: بابا همون هنرپیشه ی سریال دیشب بود. گفتم: ندیدم من اون سریال رو. کلی به ذوق آمده بود. خندید. به آینه نگاه کرد ببیند نفر پشت سری هم او را دیده است یا نه. گفتم: اینها همه شان تقریبن شبیه همن، نمیشه  تشخیص داد. با قاطعیت گفت: نه به ابالفضل، ندیدی؟ خود خودش بود. نگاهش کردم. ذوق و شوقش همچنان ادامه داشت. برگشت رو به من. دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: خیلی هنرمنده لامصب. نگاهم به جلو افتاد. ماشین جلویی ایست کامل بود. صدای برخورد را شنیدم اما دیگر جایی را ندیدم. فقط می توانستم بشنوم آن هم خیلی مبهم. کمی بعد صدایی را تشخیص دادم که گفت: نه، زنده س، قلبش می زنه. هیچ کدام از اعضای بدنم را نمی توانستم تکان دهم.

/ 0 نظر / 12 بازدید