همسایه ها

ویلای آقا و خانم عطایی در نقطه ای خوش آب و هوا، پر از درخت های تنومند و بدور از شهر بود که ضوابط شهرداری اش با بافت متداول شهری فرق داشت. تمامی بناهای آن منطقه می بایست کمینه فاصله ای را از هر طرف رعایت کنند و باز بگذارند. خانم و آقای ماهوش، همسایه ی جنوبی آن ها، تمام دارایی شان همان ملک بود که تصمیم گرفته بودند آنجا را با آقای رضایی، از سازندگان خوشنام آن منطقه، مشارکت در ساخت کنند تا بچه هایشان هم بتوانند صاحب خانه شوند. خانم عطایی این موضوع را وقتی اولین ضربه ی یک بیل مکانیکی غول پیکر بر سر ویلای قدیمی همسایه شان کوبیده شد فهمید. سراسیمه رفت کنار پنجره و بی اختیار گفت: وای نه. آقای عطایی هم کنارش رسید و دستش را دور او حلقه کرد. خانم عطایی سرش را روی شانه او گذاشت و به خراب شدن آن ویلای قدیمی نگاه کرد.
تنها دیدار خانم عطایی با خانم ماهوش، وقت هایی بود که او مثل هر روز ساعت شش بعد از ظهر شروع به آبیاری باغچه ی حیات شان می کرد و خانم ماهوش می خواست رخت های شسته را قبل از اینکه بچه ها و عروس و دامادهایش برسند، در حیات پشتی پهن کند. خانم ماهوش با لپ های سرخ و گل افتاده اش همیشه لبخند می زد اما خانم عطایی در جواب، لبخندی زورکی و تلخ تحویلش می داد و رویش را می کرد سمت درخت های پت و پهن گردو و توت و گیلاس و بعد هم نیم نگاهی می انداخت به اتاق جنوبی خانه ی ویلایی شان تا ببیند آقای عطایی هم خانم همسایه را دیده یا نه مثل همیشه مشغول کشیدن نقاشی هایش است. شوهرش اگر این صحنه را می دید لبخند می زد و یک دستش را به آرامی بالا می آورد که هنگام پایین آوردن مشت می شد. خانم ماهوش معمولن اهمیتی نمی داد و تند تند لباس ها را پهن می کرد و می رفت تا به بقیه ی کارهایش برسد.
یکی از همین روزها که بچه های خانم ماهوش به خانه شان آمده بودند و صدای قهقه و داد و فریادشان همه جا را گرفته بود، خانم عطایی استکان چای اش را روی میز گذاشت و با صدای رگه دارش به آقای عطایی گفت: دکتر، به نظرت لباس های شسته ی همسایه روبرویی منظره ی حیاتمان را خراب نمی کند؟. آقای عطایی دستی به ریش سفید و بلندش کشید و گفت: چرا عزیزم، بهتره یه تذکر بهشون بدیم. خانم عطایی انگار که خیالش راحت شده باشد، استکان را دوباره بلند کرد و همین که خواست ادامه بدهد، آقای عطایی پرید توی حرفش و گفت: نظرت چیه که واسه جمعه ی بعدی خواهرت و بچه های خواهرت را مثل قدیما دعوت کنیم از ظهر بیان اینجا؟ خانم عطایی دوباره استکان را روی میز گذاشت و بلند شد و در حال رفتن به آشپزخانه گفت: خوبه، من خودم بهشون می گم ببینم چی میشه.
بعد از تخریب خانه ی همسایه، آنها به پرده هایشان یک پارچه ی ضخیم اضافه کردند و وظیفه ی آبیاری را هم آقای دکتر به عهده گرفت چرا که خانم عطایی دیگر پا به حیات نمی گذاشت. تا اینکه یک روز آقای رجبی همسایه ی شرقی خانم ماهوش بهشان زنگ زده بود و گفته بود که ساختمانی که همسایه ی شما دارد می سازد خلاف دارد و شما هم می توانید مثل ما برویم شکایت کنیم. خانم عطایی پرسید: اگر ما شکایت کنیم از متراژ آنها کم می شود؟ آقای رجبی گفت: بله. خانم عطایی گفت خبر می دهد و تلفن را قطع کرد. همان شب، هنگام خواب، روی تخت، وقتی داشت به سقف نگاه می کرد، موضوع را برای آقای عطایی تعریف کرد و در سکوت پس از این سوالش از او که: ما فقط می خوایم قانون اجرا بشه، نه؟، به خواب رفت.
فردای آن روز، برای آنکه آقای رجبی بتواند خلاف را برایش توضیح دهد، یک جلسه حضوری توی حیات گذاشتند. آقای رجبی قدی کوتاه و صورتی مچاله داشت و همواره یک لبخند خفیف روی لب های باریکش بود. از فردایش با هم شروع کردند رفتن به شهرداری و شکایت. هر روز، صبح زود، قبل از اینکه شهردار به دفترش بیاید، می رفتند آنجا می نشستند منتظر، تا اینکه بالاخره بعد از دو هفته توانستند دستور جلوگیری از کار ساختمان را از شهردار بگیرند. سه روز بعد، آقای رضایی درب خانه شان را زد. آنها دعوتش کردند داخل و برایش چای آوردند. آقای رضایی برگه ای را نشان آن ها داد که مضمون اش رضایت آقای رجبی بود. گفت: در ازای بیست میلیون رضایت داده آقای رجبی. خانم عطایی باورش نمی شد. برگه را گرفت و نگاه کرد و گفت: نه، من بخاطر پول شکایت نکرده ام آقا. آقای رضایی گفت: اگر شما هم روزی بخواهید این خانه را بسازید ما هم می تونیم مثل شما شکایت کنیم. خانم عطایی خیلی سریع پاسخ داد: ما هیچ وقت اینجا را نخواهیم ساخت. آقای رضایی گفت: مگه می شه؟ یعنی نمی خواین مثل آقای ماهوش بچه هایتان را صاحب خانه کنید؟ قبل از اینکه خانم عطایی حرفی بزند آقای عطایی گفت: ما هیچ بچه ای نداریم. سکوت شد. آقای رضایی فهمید که سر و کله زدن با این ها بی فایده است. آقای عطایی ادامه داد: البته بچه های برادرم و بچه های خواهر خانومم مثل بچه های خودمان هستند. آقای رضایی جوابی نداشت. نگاهی به اطراف انداخت و گفت: این نقاشی ها را خودتان کشیده اید؟ خانم عطایی شروع کرد به تعریف کردن از شوهرش. اینکه دکتر چه کارهایی بلد است و در جوانی چه کارهایی که نکرده است. آقای رضایی بلند شد و شروع کرد پیراهنش را راست و ریس کردن، کارتش را به آنها داد و گفت: آن خلاف را برطرف خواهم کرد ولی اگر نظرتان عوض شد، تماس بگیرین. همان شب، آقای عطایی، هنگام خواب، روی تخت، وقتی به سقف نگاه می کرد گفته بود: نظرت راجع به بیست میلیون چیه؟ و خانم عطایی جواب داده بود: فکرش را هم نکن.
ساختمان آقای ماهوش بدون خلاف از طرف همسایه ی شمالی شان بالا رفت و تکمیل شد اما در تمام آن مدت یک سال و خورده ای خانم عطایی به هر عنوانی می رفت شهرداری و شکایت می کرد. شکایت های بی مورد. دیگر تمامی کارمندان شهرداری هم او را می شناختند و از دست او فراری بودند تا اینکه ساختمان، پایان کار گرفت و دیگر هیچ شکایتی از او قبول نکردند و آقا و خانم ماهوش با بچه ها و عروس و دامادها آمدند و هر کدام در یک واحد نشستند.
 با این که آن ساختمان از سمت آنها هیچ خلافی نداشت اما خانم عطایی باز احساس شکست می کرد و اینکه دیگر نمی توانست صبح ها به شهرداری برود افسرده اش کرده بود. یک روز به زور آقای عطایی آمدند توی حیات تا هوایی بخورند و به درخت ها آب بدهند. خانم ماهوش در تراس طبقه سوم ظاهر شد اما دیگر به آن ها لبخند نمی زد. نگاه خانم عطایی از خانم ماهوش، با آن لپ های گل افتاده، بر نمی گشت. خانم ماهوش مثل همیشه اهمیتی نداد و رفت که به بقیه کارهایش برسد. ساعتی بعد دوباره سر و صدای قهقه و داد و فریاد بلند شد. خانم عطایی رفت داخل ویلا، تلفن را برداشت و شماره خانم ماهوش را گرفت. وقتی گوشی را خانم ماهوش برداشت، خودش را معرفی کرد. خانم ماهوش سکوت کرد. خانم عطایی ادامه داد: می خواستم بپرسم که هنوز واحدی برای فروش توی ساختمان شما باقی مونده یا نه؟ خانم ماهوش پاسخ داد: برای چی می پرسین؟ خانم عطایی گفت: می خواهیم بیایم اونجا بشینیم. خانم ماهوش گفت: ها؟ خانم عطایی داشت جمله اش را تکرار می کرد که خانم ماهوش تلفن را قطع کرد.

/ 0 نظر / 11 بازدید