او

دم در کافه ایستاده بودم که پیام داد که او هم رسیده است. وارد کافه شدم. تقریبن خلوت بود. طبقه بالا می شد سیگار کشید. از پله ها بالا رفتم و پشت میز نشستم. مِنو رو باز کردم، عکسی با موبایل ازش گرفتم و برایش فرستادم. بعدش نوشتم که چی میل داری؟ او هم عکس مِنو را گرفت و فرستاد. گفتم یک هات چاکلت غلیظ و او هم گفت قهوه ی آمریکانو. سیگار را از جیبم در آوردم و روشن کردم و شروع کردم به پیام دادن. کافه چی با هیکل چاق و ریش بلند کنار میزم ایستاد. گفتم: خیلی مخلصیم. اون هم نگاهی بی معنی انداخت و گفت: چی میل دارین؟ گفتم: قهوه ی آمریکانو. توی دفترش یادداشت کرد و رفت. ماجرای این کافه چی با اون هیکل و ریش را برایش نوشتم. غش کرد از خنده. یعنی از این اسمایلی های خنده فرستاد. بعد شروع کردم به تعریف کردن اینکه چه اتفاق هایی امروز افتاده است. مثلن سگی که به تازگی نگهبان ساختمان آورده، با همه دوست است و با دیدن هر غریبه ای شاد می شود و فکر می کند یک نفر جدید برای بازی با او آمده است. او پیام زد که هات چاکلت اش را آورده اند. من هم نگاهی به پشت سرم انداختم تا ببینم بالاخره این قهوه ی مرا می آورد یا نه. کمی بعد کافه چی آمد و قهوه را بدون هیچ دیالوگی روی میز گذاشت و رفت. باز هم صحبت کردیم با هم. خیلی خندیدیم و از اینکه پنج شنبه بعد از ظهر بیرون آمده بودم احساس خوبی داشتم. برای او نوشتم: مرسی که هستی و حضورت حس خیلی خوبی بهم می ده. از این اسمایلی های قلب فرستاد و من هم برایش فرستادم. نوشتم که بگذارد من حساب کنم برایش. باز هم غش کرد از خنده. خداحافظی کردیم و بلند شدم از جایم. رفتم پیش کافه چی و گفتم آقا دمتون گرم، خیلی ممنون. کافه چی داشت با موبایل اش ور می رفت. پول را گذاشتم روی پیشخوان و بیرون رفتم. هوا خیلی خوب بود و یک نسیم خنک هم می وزید.

/ 1 نظر / 29 بازدید
♥♥♥ Romantic - تـنـهــای اول ♥♥♥

بـلافـاصـله پـس از مـرگـم ، مـرا بـه خــآکــ نـَـسپـآریــد !!! دوسـتـآنـَـم عـــآدَت دارنــد کـه ، دیــر بــیـآینــد !!! **** سـال نــ93ــو مبـارک بـهتـرین ها را بـرای شـما آرزومنـدم...